آقا کیارشآقا کیارش، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

عشق ما کیارش

25 ماهگی کیارش

ما داریم آماده میشیم بریم عروسی... هورا ... پسرم حسابی خوشحاله که داره میره عروسی، ازت میپرسم : " فردا کجا میخواهیم بریم؟" شما میگی " عروسی" ، میپرسم "  چکار میخوای بکنی؟" شروع میکنی به رقصیدن  عروسی خاله منا خوشگل و عمو بابک، واسه هر دوتاشون آرزوی خیلی خوب داریم ایشالا که همیشه کنار هم شاد و خوشحال باشن   و چه عروسی ای بود، شما حسابی رقصیدی، یعنی جای مامان و آقای پدر هم پر کردی، صحنه ای هم مشاهده شد که ملت با پارچه سفید بندری میرقصیدن، دیدیم شما با دستمال کاغذی سفید پا به پاشون میرقصی، هر کسی که رد شد یه سری لپای شما رو کشید، اما هیچ کدوم از ابراز محبت ها، تعللی د...
3 دی 1393

جشن تولد 2 سالگی کیارش

بالاخره روز موعود رسید... به عالمه کار بود که باید هماهنگ میکردیم، به عالمه وسیله خریده بودیم و یه عالمه دیگه باید میخریدیم همه دست به دست هم دادیم و کمک کردیم تا به بهترین نحو تولد شما رو برگزار کنیم، خیلی ها بهمون کمک کردن که دست همیگیشون درد نکنه، خیلی ها هم اومدن که قدمشون رو چشمای ما، دقیقا همون جوری که من و آقای پدر دوست داشتیم روز عزیز اومدن شما رو به زندگیمون جشن گرفتیم، خدا رو شکر بذار همین اول یه تشکر ویژه ویژه ویژه از مامانی و بابایی و خاله بهناز بکنیم که تقریباً همه زحمت ها به دوششون بود، مرسی از هر سه تاتون و ما همین جا قول میدیم که همین طور تو شادی هاتون جبران کنیم تقریباً اکثر این تزییناتی که میبینی از خلاقیت خاله ...
2 دی 1393

24 ماهگی کیارش

نفسم به مناسبت شروع 24 ماهگیت، من و آقای پدر شما رو بردیم به دامان طبیعت که سرحال بیای، یه خیابون هست که ما اسمش و گذاشتیم "جاده درختی"، شده یه جورایی پاتوق خانوادگیِ ما، با هم رفتیم اونجا   انگار جاده درختی هم از اومدن شما خیلی خوشحال شده بود!!! چون حسابی واست سنگ تموم گذاشت و یهو واست یه عالمه ببعی از کلاهش درآورد، حالا هی شما بدو هی ببعی ها بدو   حالا این جوی آب و این شما، هی سنگ انداختی، با چوب به آب زدی، من و آقای پدر هم شما رو نگاه کردیم و تو دلمون خدا رو شکر کردیم یه خانواده خیلی مهربون هم تا ما رو دیدن بهمون آش تعارف کردن و شما هم با کمال میل قبول کردی، اینم یکی دیگه از الطاف...
3 آذر 1393

23 ماهگی کیارش

  کیارش جونم اولین روز 23 ماهگیت تولد سروش جون بود، پسرمون ده ساله شد خدا برای پدر و مادرش صد سالش کنه   به به چه پسری، چه عمه جونی ای، چه عمویی...   کیارش ببین چه لَمی دادی تو بغلِ مامان، با اون دستای توپولِ توی هم گره کردت  مادر الهی قربونت بشه   در تب و تاب بازیهای جام جهانی هم که هستی شدیییید...   کیارش انقدر با سروش و شوخی هاش حال میکنی که موقع رفتن از خونه ی عمه جون با ادا درآوردن های سروش از شدت خنده میکوبیدی تو صورتت! خوب پسر جان به ما هم بگو شاید ما هم همین جوری بخندیم !!! تازه تا زن عمو جون و دیدی گفتی بارباپاپا... بعد از اون قصه پرنده ه...
13 آبان 1393

22 ماهگی کیارش

انقدر من این روزا از شما متشکرم که نمیتونی تصور کنی، به خاطر اینکه شما به طرز خیلی خوب و حیرت آوری منظم شدی و یاد گرفتی که هر چیزی جای خودش و داره، یه کارایی میکنی که ما رو حیرت زده  میکنی و سرکِیف میاری، یاد گرفتی وقتی کارت با چیزی تموم شد بذاریش سر جاش، مثلا وسایل آشپزخونه که که مامان به شما اجازه میده باهاشون بازی کنی بعد از بازی میرن سرجای خودشون، خیلی بانمک بود که یه بار دستگیره رو از توی کشو برداشتی و با استفاده از دستگیره قابلمه رو دستت گرفتی البته بعدش هر دو تاشون رو با راهنمایی های من گذاشتی سر جاشون، حتی لیوان آبت رو بعد از استفاده (همونطور خیس ) میذاری تو کابینت، خیلی جالبه که اینقد حساس شدی روی این قضیه که قبل خوابِ ظهر &nbs...
15 مرداد 1393

21 ماهگی کیارش

پسرم داره خیلی چیزا رو یاد میگیره، از رنگها و شکلها گرفته تا حیوونا، اینجوریه که اسباب بازی هاش رو تفکیک رنگی!!! میکنیم، زردا یه طرف، سبزا یه طرف   حالا وقت حمومه، یه جورایی واسه ی شما زنگ تفریحه و یا شاید بالاتر، زنگ ورزش محسوب میشه، هنوز آقای پدر شمارو صدا نکرده، شما دوییدی رفتی اسباب بازی های مخصوص حمومت و برداشتی و گوش به زنگ پشت در، آماده ای که بپری توی حموم، یعنی اینجور پسر تمیزی دارم من   یعنی طوری این عروسکا رو میچسبی که کسی حتی فکر گرفتنشون و یا منتفی شدن حموم به سرش نزنه!!!    بله، ما همه با هم خیلی حرفه ای مامانی رو سورپرایز کردیم، به حدی که دیگه برای همیشه این تولد یکی از بهت...
12 تير 1393

20 ماهگی کیارش

  الان چه روزیه؟؟؟ امروز 13 به دره و پسرم شما داری حسابی انرژی ذخیره میکنی برای اینکه امروز سنگ تموم بذاری، نکنه خواب بمونی!   نه انگار تصمیم خودتو گرفتی که یه سیزده ی حسابی به در کنی 13 به در و اما از انجا که روز سیزده به در حسابی به شما خوش گذشت تصمیم گرفتیم روز بعد از 13 هم همه با هم بریم پارک جنگلی، بارون خیلی خوبی میومد و یه خرده هوا سرد بود ولی حسابی دلچسب بود و شما هم که با این هوا حسابی سرحال اومده بودی افتاده بودی به بدو بدو ...   اینجوریه که واسه شما فرق نمیکنه که چاله ی آب باشه یا دریا، کلا هر جا آب باشه شما اونجا میخکوب میشی !   تازه این ...
13 خرداد 1393